محمد تقي الأستر آبادي

31

شرح فصوص الحكمة

و در اين مقام احتمال از چهار بيرون نبود : يكى آنكه ماهيّت نفس وجود بود . و يكى آنكه ماهيت جزء وجود بود . و ديگرى آنكه وجود جزء ماهيت بود . و رابع آنكه نه عين بود و نه جزء . و برين تقدير مباين نتواند بود . چه ما گفتيم سخن در ماهيّت موجود است ، و ماهيت موجود البته منضم بود به وجود . و انضمام يا به اتّحاد بود يا جزئيّت ، يا به عروض . اخير مطلوب است ، و آنچه باطل است آن سه احتمال اوّل است . بطلان اول كه عينيّت بود گذشت . و بر ثانى اقامت نكرد برهانى ، چه بطلان اين احتمال نيز از بطلان احتمال سيم ظاهر شود . و اشاره به بطلان احتمال سيم كرد ، و گفت : كه اگر هويّت داخل بود در ماهيت انسان مثلا ، تصوّر انسان تمام نشود بىتصور هويّت ، كه تصور كل تمام نشود الا به تصور جميع اجزاء . و ايضا لازم است كه محال باشد رفع شدن هويّت از ماهيت بحسب توهّم . و مراد به توهم درين مقام عقل باشد . و اين نحو اطلاق بسيار است در ميان اصحاب . و مراد اينست كه هيچ ذاتى از ماهيّت جدا نشود در هيچ مرتبه از مراتب ذهن ، بلكه چون جسم و حيوان بود انسان را ، و هويّت از ماهيت جدا شود . و پس هيچ ذاتى هويت نبود ، پس هيچ هويت ذاتى نبود هر ماهيّت را . و ايضا هرگاه « 16 » وجود هويت چون وجود جسم بود مر انسان را يعنى : جزء حقيقت بود ، محالست كه تصور كند انسان را و شكّ داشته باشند در وجود . بلكه قبل از تصوّر انسان تصوّر وجود كنند ، كه تصوّر جزء مقدم است بر تصوّر كل . و حال آنكه نه چنين است ، بلكه انسان را فهمند ، و يقين ندانند

--> ( 16 ) - م : هرگاه چون